شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

راستش حالا که دارم این پستها رو بعد از مدتها میخونم نمیدونم چرا دلتنگم...دلتنگ گذشته و روزهایی که  وقتی میگذشتند اصلا جدی نمیگرفتمشون...کاش زندگی اونقدر مسخره نبود که تو چند خط بتونی مرورشون کنی و بعد...again ادامه اش رو ادامه بدی...نمیدونم شاید جز اینم راه دیگه ای نباشه واسه حل کردنه این معمای عجیب غریب و تو با دیدن گذر روزهای گذشته به آینده کمتر فکر کنی و زندگی رو تو همین لحظه ای که هست مزه مزه کنی و به هیچی فکر نکنی جز اینکه دم را غنیمته...مثل حالای من که با این همه وقت ننوشتن دوباره خواستم بنویسم حتی اگه همین یه بار باشه...دلم برای همه روزهای گذشته و نوشته های گذشته تنگ شده...کاش دنیا اندازه 23.4 سالگی محدود بود چون بعد این سن همه چیز شکل و رنگ دیگه ای پیدا میکنه...واقعا قاطی بقیه آدما میشی...به همین راحتی

رها

یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

روزها از یک جائی به بعد برایم تند میگذرند...فکر میکنم از بعد از عید باشد که اینجور سریع می آیند... در ذهنم بهار جزء روزهای شاد و زودگذرست ... ازاین که این دو کلمه اکثرا پشت هم میایند من؛قصدی ندارم اما،انگار چیزهای خوب با سرعت هم میگذرند...و خاطره باقی مانده از شان اما ، در حد یک یاداوری کوتاه باقی میماند ... تابستان را دوست دارم برای ازاد بودنش... نمیدانم چرا آن آزادی دوران کودکی که با تعطیلی مدرسه ها شروع میشد هنوز تابستان را برایم شیرین میکند...مدرسه که میرفتم یکی از آزادی های تابستان برایم این بود که میتوانم بیست و چهارساعته روی انگشتهایم لاک داشته باشم(کاری که در فصلهای دیگر امکان نداشت)باور نمی کنید اگر بگویم هنوز که هنوز است فقط تابستانها با ازادی لاک میزنم...!پاییز و زمستان برایم جز روزهایی اند که باید بگذرند و من معمولا در این دو فصل کار خاصی نمیکنم...فقط پس انداز میکنم و خرج میکنم!
بگذریم ... این بحث فصل را به درازا کشاندم.در این فاصله روزهای بد و خوبی را گذراندم...
یک لحظه ... یک اتفاق ...و یک هفته آشفتگی.
حالا خوبیم...همه مان خصوصا مادرم...
درگیر و دار خرید برای خانه جدید هستیم...من و او... مبل نو...تخت نو... تلوزیون و یخچال و لباسشویی و خلاصه همه چیزهای مورد نیاز برای یک زندگی تازه نفس... چه روزهایی در انتظارمانست را خدا میداند...بعد از این همه دوری و اتفاق و شناخت ورفتارهای جدید دیدن...زیر یک سقف بودن ناشناخته جدیدی خواهد بود...

 

رها

پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

 

سال جدید را اغاز کریم با سلام و صلوات و متبرک گرداندیمش با بوی باران و صدای بادهای شمالی!

می خواهم این سالها را داشته باشم وحفظشان کنم...برای تازه بودنشان و فراموش نشدنشان...شروع یک زندگی جدید مثل متولد شدنی ست خودخواسته؛ که ما خیلی کم دچارش میشویم که آن هم ناغافل ممکن است از زیر دستمان در رود... به همین خاطر حس میکنم با نوشنش میتوانم نگهشان دارم تا در اینده ای که با سرعت باد خواهد امد بتوانم خودم را تجزیه و تحلیل کنم؛ البته اگر زمان مرا زودتر تجزیه نکند...که در این صورت دوروبریها حتما این کار را خواهند کرد!!!

اخر میدانید! مرگ ناگهانی یکی ازنزدیکان این روزها عجیب درگیرم کرده...انقدر که روزهای اول لحظه ای از فکر مرگ دور نبودم و حالا که مدتی گذشته ؛خواب میبینم که او آمده و از جایی که هست میخواهد برایم حرف بزند...شاید از ترس باشد....از جنس همان ترسهای کهنه ای که سالها تعلیممان داده اند از جهنم وسوخته شدنمان!!هر چه که هست متعهد ام کرده که مهربانتر باشم و خوددار تر...اینکه فکر کنی فرصت از دست رفتنی ست اتفاقهایی خواهد افتاد که اگر سالها هم بگذرد فرصت ایجاد شدنش پیش نیاید اگر خودت نخواهی؛ و برعکس........روزهایی را تجربه نخواهی کرد که اگرلمس اش کنی ، له ات میکند...

بگذریم اینکه شروع تازه رادر کنار مرگ نوشتم بر حسب تصادف میگذارم ...گر چه شاید این تصادف بیشتر به فکرم اندازد(به فکرمان اندازد)که محتاط تر رفتار کنیم و قضاوت کنیم و.......زندگی کنیم..

با امید اینکه سالهای جدید شاد باشیم و راضی ........

رها

شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥

 

روزها پشت هم که مي آيند و ميروند پي به اين مسئله بيشتر ميبرم که انسان حتي از ثانيه اي بعد خبر ندارد... در يک لحظه وقتي تمام ماه ات را روي چيزي برنامه ريزي کرده باشي ميتواند يک اتفاق مهم؛ به طرزي همه چيز را عوض کند که رشته از دستت در رود .اين جور وقتها شايد در دل  بيخداترين افراد هم وجود کسي غير از اين ؛ ثابت شود حتي اگر جرات به زبان آوردنش را نداشته باشند.
راستش اين روزها وقثي فکر ميکنم و برنامه ريزي ميکنم حتي براي روز بعدم؛ چيزي ته دلم ميلرزد و باعث ميشود روي هيچ چيز حساب نکنم.
وقتي به دوروبريها دقت ميکنم و دغدغه هايشان ،که فکر ميکنند به اينکه تا حال چه بهشان گذشته و چه درانتظارشان است...حسرت ميخورند و يا حتي راضيند از همه چيز...حس ميکنم ما ضعيفتر از اين هستيم که چيزي را که اختيارش با ما نبوده تجزيه وتحليل کنيم،و اين ضعف ساکتم ميکند...تا ديگر ننشينم و براي ديگران راهکار بگذارم و خودم را عاقل فرض کنم...
راستش گاهي  خودم راتنبيه ميکنم به اينکه ديگر گذشته کسي را تصحيح نکنم و براي آينده راه درست؟جلوي پايش نگذارم! اما باز يادم ميرود و همه چيز روال هميشگي را طي ميکند تا دوباره سنگي زير پا بلغزد ومن شبي به فکر بيفتم و ...
بگذريم...انسان جايزالخطاست!!!

رها

چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

 

وقتي بعد از مدتها دست به کاري ميزني که روزهاي زيادي عادتت بوده و ناگهان به دلايلي قطعش کرده اي يک حس نوستالژي خاص بهت دست ميدهد.نميتوانم خوب يا بدي اش را بگويم فقط جوري است که انسان را چند دقيقه اي به فکر مي اندازد.اين حس وقتي کتابي قديمي را که مدتها نخوانده اي باز ميکني؛و يا موسيقي اي را که مدتها گوش نکرده اي ميشنوي نيز؛به سراغت مي آيد.ديگران را نميدانم ولي براي خود من اين حس گاهي با ديدن تاخوردگي يک برگ کتاب که درگذشته وقتي کتاب را باز ميکرم چشمم به ان مي افتاد و در ان زمان توجهي بهش نداشتم،ايجاد ميشود؛و يا حتي با شنيدن قسمتي از يک اهنگ که قبلاً زياد برايم جالب نبوده...حالا هم که بدون فکر شروع به نوشتن در اينجا کردم تنها چيزي که اين حس را به من القا کرد اين بود که جاي ويرگول را روي کيبورد فراموش کرده بودم ناخوداگاه حس کردم درگذشته چقدر ازش استفاده کرده بودم!!!!
 اينقدر چيزهاي متفاوت از گذشته؛دوربرم را گرفته اند که نه وقت نوشتن در اينجا را دارم و نه انگيزه اش را.دنيايم آنقدر با چيزهاي جديد ودر بعضي موارد کم اهميت تر از گذشته پرشده که ترجيح ميدهم همان يک صفحه سررسيد هر شبه ام را تمام کنم و بخوابم.که البته آنرا هم تقليل داده ام به يک سررسيد کاري!!
گذشته از اين حرفها؛دلم براي نوشته هاي اينجايم تنگ شده بود.اينکه از يک دختر تنها تبديل شده ام به دختري که براي زندگيش از صبح تا شب تبديل به ماشين شده؛اما موقع خواب فکر ميکند به اينکه نکند زندگي او و شوهرش تبديل به تمام زندگيهاي شود که آدمانش براي راحتيشان آنقدر کارکردند که سرآخر _ راحت بودن _ فراموششان شد.

رها

چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٤

 

شديداً دلتنگ ميشوم اين روزها ... چيزي گاهي وادارم ميکند ساکت شوم و نگران ... براي چه اَش آنقدرها مهم نيست تنها ؛ بي حرکتم مي کند و بهانه جو!
تازه وارد زندگي اَم زود ميفهمد اين حالتم را ... و ميداند چه بگويد تا کمي به حرف بيايم ... نمی دانم ... شايد چون آنقدرها هم که ميگويند تازه وارد نيست...
دستم به نوشتن نميرود ... در جمله ها بيشتر از اين سه نقطه کذايي که نميدانم از کي جزء لاينفک شده اند استفاده ميکنم و از پاراگرافهاي کوتاه و جدا از هم ...
زمان کند ميگذرد ... خيلي کند ... انگار وقتي غرق در کاري ميشوي که تکرار مکررات باشد گذر روزها نامحسوس ميشود تا اينکه ميبيني چه سريع گذشته اند روزها...اما وقتي چيزهاي تازه و نو دوروبرت سريع اتفاق ميافتند آن وقت براي تويي که به اَش عادت نداري روزها و لحظه ها کوتاه اند و تو يقين داري که اين همه تازگي مسلما وقت بيشتري ميخواهد تا تو را از گيجي دراورد...
مغزم  پر از کلمه است و تصوير...اشتباه نشود...کتاب زياد نميخوانم...فيلم هم نميبينم... حتي موسيقي هم در مغزم کمتر از هميشه جريان دارد...فقط کمي تازه ام... کمي رويا زده ...

رها

پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤

 

ميگويند وقتي تنها ميشوي تنها زمانيست که ميتواني انقدر  که جا دارد خيالپردازي کني و به چيزهاي نو فکر کني... اگر کسي وقت کم اورده باشد براي فکر کردن !!! چه؟؟ مدام در تب و تاب باشد که بيدار شود و بخوابد و بخورد و کار کند و تازه اينده اش را هم بسازد؟
ميگويند که همه چيزهائي که بهشان فکر نکرده باشي سريع اتفاق ميافتند... هميشه شنيده ام که تا به چيزي دائم فکر مي کني ان چيز از تو دورتر ميشود و تا کمي رهايش مي کني غافلگيرت ميکند!!

راستش انقدر همه چيز سريع پيش مي ايد اگر تقديرت باشد که ؛ خودت گيج ميشوي... چيزي که مدتها فکرت را مشغول کرده باشد وقتي واقعي ميشود باز فکر به نظر ميرسد ، انقدر که حتي نميتواني تحليلش کني چه رسد به اينکه شسته رُفته بنويسيش... آن هم در خانه استيجاري که خودت ساخته اي ...

رها

یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

مدتهاست که جايي نمي نويسم. راستش اين روزها هيچ کاري که قابل نوشتن باشد انجام نميدهم...به عبارتي کارهايي که هر روز انجام شود بدون هيچ تغييري...همان بهتر که اثرش جايي باقي نماند.... اين روزها شديدا تغيير کرده اند عادات و کلامم... به طرز شديدي خاله زنک شده ام و شديدا فضول!!! البته اين را هم بگويم که چند روزي ست خودم را تنبيه کرده ام که از هيچ کس چيزي نپرسم  تا اين عادت از سرم بيفتد...
دوستان ميگويند غيرقابل تحمل شده ام و غر غرو!!!
چه ميشود کرد! اگر انها هم در روز حدود هشت ساعت را با انسانهاي فضول و بي نزاکت و  خودبين و عقده اي سر ميکردند شايد چيزي بهتر از من از اب در نمي امدند!!
اين را بگويم که هنوز هم در مغزم آثاري از گذشته باقي مانده اند اما ؛ حدود يازده CD استثمار شده ام را از الياس پس گرفته ام !! راستي الياس امده با يک وبلاگ احتمالا پرسروصدا !! بالاخره اين دنياي مجازي هم به يک کارگردان ِ مستعد و مشهور و البته از نوع انزلي چي احتياج داشت ديگر... مطمئنم وبلاگ نويسان کنجکاو را شديدا تحريک خواهد کرد با نثر اَش...
از تبليغ که بگذريم مدتي پيش (SHINE ON YOU CRASY DIAMOND  (David Glimour
 عجيب درگيرم کرده بود و حالا درهم و برهم چيز گوش ميکنم... در اين مدت چند فيلم ديدم که از همه بيشتر schindler list درگيرم کرد خصوصا موزيک اَش !
اين روزها زود ناراحت ميشوم از همه چيز و سريع همه چيز به هم ربط پيدا ميکند در ذهنم...
راستي کار در داروخانه هنوز ادامه دارد ...از کارآموزي در آمدم بعد از سه ماه و حالا ميگويند کاربلد شده ام !!! فکر ميکنيد به يک کاربلدِ تمام وقت ؛ چقدر دستمزد ميدهند؟؟انهم از نوع تحصيلکرده و روشن فکر اَش:))

 

رها

یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

 
ديگر کمتر ميتوانم بنويسم ... و حتي بخوانم... انگار کم کم تبديل به همان موجودي ميشوم که گاهي در ذهنم  او  را نمی پسندیدم !! خودم را نه؛ تنها، حس ميکنم و نه با کسي!....گر چه ميگويند ديگر نبايد به تنهائي فکر کرد اما؛ باز چيزي کم دارم؟؟ نميدانم ...جوٌ ِ اين روزها را دوست ندارم و البته به نوعي کاملا اگاهانه!!!خودم را درگيرش کرده ام .
امروز باز جوري شده بودم که از ماهها پيش  فراموشش کرده بودم اما ، وقتي عادات گذشته باز ميگردند به همان تر و تازگي روز اول اثرشان را ميگذارند.
"اين روزها چه ميکنم " از ان چيزهايست که با همه مهمي شان پشت گوش افتاده اند ؛ اما هر چه که هست انقدر در اَش جدي ام که از خودم بعيد ميديدم اين جور مقيد چيزي شدن را . کمي در کار راه افتاده ام و به قولي غرق شده ام در دارو و آدم و بي احترامي و البته تخريب شخصيت!
از رفتارهاي حرفه اي !!! بگذريم بگويم که ؛ جاودانگي ميلان کوندرا مدتهاست که زير دستم است در حاليکه دو کتاب ديگر در ليست ام جا مانده اند... آهنگهاي ثابتي را هر روز گوش ميکنم که شايد به قولي از اِفه هاي روشنفکري ام کم نشود...
شبها در اتاقم با صداي پنکه اي که مرا به ياد گذشته دوست داشتني ام مي اَندازد آرامش برقرار و همه چيز روبه راه ميشود  که من ارام بگيرم و من!!! چه کنم بهتر است؟
رها

سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

وقتي روبروي قفسه ها مي ايستم و به دنبال اسامي عجيب غريب داروها هستم نوعي سردرگمي همراه با کنترل اعتماد به نفس گريبانگيرم ميشود جوري که چهره ام ارام به نظر ميرسد و بي خيال!! وقتي پيدايشان ميکنم انقدر خودم را بيخيال جلوه ميدهم که انگار کار هميشگي ام بوده و من هميشه مسلط بوده ام به ان...
ادمهاي جديد دوروبرم کمي عجيبند ... يکي شان انگار انقدر خودش را رها ساخته از همه چيز که هيچ وقت نتوانسته ام حرفهاي جدي اش را بدون لبخند گوش کنم !!! يکي شان انقدر تازه کار است که وقتي از او راهنمايي نميخواهم هم سعي ميکند با چشمکي از گيجي درم اورد و انچه که ميخواهم را نشانم دهد... يکي شان انقدر خونگرم است که با حوصله اشتباهاتم را ميپوشاند... و انکه صاحب اختيارتر است از بقيه و از بالا نگاه ميکند به همه انگار جايي نداشته براي خالي کردن حرص و عصبانيت ؛ که اينجا اشتغال زايي کرده!!! و کس ديگري هم هست که از همه بيچاره تر است..جوري که وقتي با بقيه حرف ميزند شديدا لکنت ميگيرد و سعي مي کند حرفهايش همه مستند باشد که اکثرا برعکس ميشود...
و من! که اولين دورهء کاري ام را ميگذرانم و  تا حالا هر روز احساس کرده ام که با روز قبل فرق کرده ام ... چيزي که مدتها بود تجربه نکرده بودم.

رها

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

هی با تو ام لعنتی
يادداشتهای دلقک
ببر کراواتی
باران خاکستری
پـاهای کثيف
آرتا آرتين

پرشين‌بلاگ